Avatar
628w
Mina (Hi No. 3458079)
دختري زيبا بود اسير پدري عياش كه درامدش فروش شبانه دخترش بود،دخترك روزي گريزان از منزل پدري نزد حاكم پناه گرفت و قصه خود را بازگو كرد حاكم دختر را نزد زاهد شهر امانت سپرد كه درامان باشد اما جناب زاهد هم همان شب اول دختر را.......... نيمه شب دختر نيمه برهنه ب جنگل گريخت و ٤پسر مست اورا اطراف كلبه خود يافتند و پرسيدند ب اين وضع؟؟اين زمان؟؟در اين سرما؟؟اينجا چيكار ميكني؟؟؟دختر از ترس حيوانات بيشه و جانش گفت آري پدرم ان بود و زاهد از خير حاكم چنان،. بي پناه مانده ام،پسران با كمي فكر و مكث وديدن دختر نيمه برهنه اورا گفتند تو برو در منزل ما بخواب ما نيز مياييم دختر ترسان از اينكه با اين ٤پسر مست تا صبح چگونه بگذراند در كلبه خوابش برد صبح كه بيدار شد ديد در زير و برش ٤پوستين براي حفظ سرما هست و ٤پسر بيرون كلبه از سرما مرده اند بازگشت و بر در دروازه شهر داد زد كه:از قضا روزي اگر حاكم اين شهر شدم/خون صد شيخ ب يك مست فدا خواهم كرد/وسط كعبه دو ميخانه بنا خواهم كرد/تا نگويند مستان ز خدا بيخبرند
Tweet
1 like
Like
Like
Like
Like
Like
Like
Like
Like
Like
Like
42 Comments
M I N A :افرين افرين خيلي قشنگ بود مرسي620w
@,shiy@n :622w
Mina : ali ali624w
ali ali :624w
Mina : -625w
Mina : @mid625w
Mina : Mohsenمرسی625w
Mohsen :عاااااالی 625w
@mid :625w
A♡E :626w
Mina : hosein626w
hosein :626w
Mina : Akbar مرسی626w
Akbar :خیلی عالی مینا جان626w
Mina : Karimzadeh626w
@mid :واقعا 627w
Feridon :627w
@,shiy@n :Like627w
tursinay♛ :love she627w
Karimzadeh :627w
See More
Copyright © 2014-2026 Hi Technology, Inc. All rights reserved.Hi for iPhoneHi for AndroidPrivacyTerms