Avatar
622w
Mina (Hi No. 3458079)
دختري زيبا بود اسير پدري عياش كه درامدش فروش شبانه دخترش بود،دخترك روزي گريزان از منزل پدري نزد حاكم پناه گرفت و قصه خود را بازگو كرد حاكم دختر را نزد زاهد شهر امانت سپرد كه درامان باشد اما جناب زاهد هم همان شب اول دختر را.......... نيمه شب دختر نيمه برهنه ب جنگل گريخت و ٤پسر مست اورا اطراف كلبه خود يافتند و پرسيدند ب اين وضع؟؟اين زمان؟؟در اين سرما؟؟اينجا چيكار ميكني؟؟؟دختر از ترس حيوانات بيشه و جانش گفت آري پدرم ان بود و زاهد از خير حاكم چنان،. بي پناه مانده ام،پسران با كمي فكر و مكث وديدن دختر نيمه برهنه اورا گفتند تو برو در منزل ما بخواب ما نيز مياييم دختر ترسان از اينكه با اين ٤پسر مست تا صبح چگونه بگذراند در كلبه خوابش برد صبح كه بيدار شد ديد در زير و برش ٤پوستين براي حفظ سرما هست و ٤پسر بيرون كلبه از سرما مرده اند بازگشت و بر در دروازه شهر داد زد كه:از قضا روزي اگر حاكم اين شهر شدم/خون صد شيخ ب يك مست فدا خواهم كرد/وسط كعبه دو ميخانه بنا خواهم كرد/تا نگويند مستان ز خدا بيخبرند
Tweet
1 like
Like
Like
Like
Like
Like
Like
Like
Like
Like
Like
42 Comments
M I N A :افرين افرين خيلي قشنگ بود مرسي614w
@,shiy@n :616w
Mina : ali ali618w
ali ali :619w
Mina : -619w
Mina : @mid619w
Mina : Mohsenمرسی619w
Mohsen :عاااااالی 619w
@mid :620w
A♡E :620w
Mina : hosein620w
hosein :620w
Mina : Akbar مرسی620w
Akbar :خیلی عالی مینا جان620w
Mina : Karimzadeh621w
@mid :واقعا 621w
Feridon :621w
@,shiy@n :Like621w
tursinay♛ :love she621w
Karimzadeh :621w
See More
Copyright © 2014-2026 Hi Technology, Inc. All rights reserved.Hi for iPhoneHi for AndroidPrivacyTerms